تمام ِ خوشبختی این روزها شاید این باشد که خسته از جسارتِ سختی ِ روز، رسیده باشی به متروهه، که این روزها دوست تر شده با جان ات، بس که آدم هایِ رنگارنگِ خوب ِ هم زبان و پرقصه دارد تویِ واگن های اش، بس که آدم را یادِ 13 آبان ماهِ 88 ایستگاهِ هفت تیر، مفتح می اندازد که چطور بی هیچ نشانِ سبزی، یک هو موجی از جمعیتِ آدم ها همه با هم از واگن ها بیرون می زنند و وسطِ ناباوری و بهتِ تو، بی هوا و یک دم، بلند بلند نفس می گیرند به لفظ ِ "یا حسین، میر حسین" و انگار که تو قلب ات را میان ِ موجی از هیجان ها بی پناه و تنها رها کرده باشی که یک ریز و پشتِ هم می کوبد بر سینه ات... تمام ِ خوشبختی ِ این روزها شاید خلاصه می شود در واگن هایِ مترویِ شهر ِ پائیزی، آخر ِ شب ها، که تنها و در سکوت بایستی کنجی و زیر ِ چشمی بپایی آدم ها را، کلمه های شان را، خسته گی هاشان را، دغدغه هاشان را... خوشبختی می تواند همین دی- شبِ من باشد، راس ِ ساعت ِ 8.45 که حواس ام به خودم هم نبود حتی، که زل زده بودم به دالان هایِ تاریک و خاموش ِ بیرونِِ مترو، که هی گواه می خواستم به روشنیِ نوری، تابیدنِ کورسویی، شاید بپراند از سرم خماریِ این خوابِ خسته گی و بی حوصله گی را، آن نشئگی بعدِ اتفاق هایِ نبایدِ یک هویی افتاده را، آن جور ِ بی رحمانه جا ماندنِ از عشق، که شاید بشود لااقل دید به پناهِ نورهایِ ظریفِ کم سو ردِ پایِ از تو بر جای مانده را میانه ی این راهِ هی رفتن و رفتن و تاب آوردن...اگر بگذارد این تاریکی، اگر بگذارد! وسطِ بارش ِ این ذهن ِ خسته، وسطِ فکرهایِ کلافه ی نیمه تمام، رها شده به حالِ خود، یک هو می شود که چشمان ات بگردد تویِ مترو، ببیند دخترکی نشسته کنار ِ مادرش، با آن موهایِ مجعدِ خرمایی رنگ و آن چشم هایِ معصوم ِ درشتِ سیاهِِ پر سوال زل زده در چشم هایِ مغموم ات و یک جور ِ عجیبی خیره می مانید در هم بی حتی پلک بر هم زدنی، که انگار بچه گی ما در کنار هم، بچه ی من یک روزی، یک جایی برای مادرانه گی ِ من، یا من یک روزی، یک جایی، با پیوند دردناک و بازگو نشده ای، با چرخش مداوم غم، شادی و شگفتی، که بخندم به اش، که بی اختیار بلند شود و بین ِ آن همه شلوغی خودش را برساند کنارم و با دستانِ کوچک اش میله ها را بچسبد دو دستی، و من دل ام بخواهد همه ی خسته گی ها را پیش ِ پاهایِ کوچک ِ تازه جان اش زمین بگذارم و ببوسم پیشانی اش را و یکی از دستانِ کوچکِ گرم اش را محکم بفشارم در دست...و نگیرم جلویِ آن قطره اشکِ بی پناهی را که آمده تا شاهدِِ چشم خندهای ِ من و "بهار" باشد...میرداماد که می رسد مترو، مادر جلویِ دربِ خروجی چادرش را از اسیریِ بادهایِ پائیزی می رهاند و صدا می زند "بهار"...! دستانِ بهار ول می شوند از دست ام، چیزی تویِ شریان های ام می لرزد، دور می شود، دور می شود، نگاه اش را یک باری بر می گرداند سمتِ من تا آن لبخندِ محو را ببینم و باز همه اش را بسپارد به دستانِ مادر...می برد، تن کوچکِ آمیخته با بوی بهارش را می برد، می دود، انگار که بچه گی ما را در کنار هم می برد تویِ جیب هایِ آن سارافون ِصورتیِ خوشرنگ، زیر ِ آن کلاهِ سفیدِ آغشته به عطر ِ موهای اش، انگار که مادرانه گی من را می برد فشرده توی مشتِ کوچک اش، و باز بویِ پائیز ِ شهر با آن بادهایِ موسمی ِ فریبنده، گیج و مست و دیوانه ام می کند... پی نوشت ۱ : بعدِ روزها، بلند می شوم، از حافظه ی تمام ِ خاطره ها، تن ام رج به رج، خط به خط، نقش ِ خاطره گرفته، ردِ تمام ِ تاریخ ها، دست خط ها، امضاها، شاعرانه گی ها، صداها، نفس ها، رد ِ تمام ِ تمبرها و مهر هایِ پست خانه...برگشتی ها، برنگشته ها، هیچ وقت نرسیده ها...تن ام چه درد می کند! "خوبی یرما؟" پی نوشت ۲ : و می شود که روزهایِ بسیاری هم باشد، برسد که "من" دل اش می خواهد برود یک گوشه ی دور و پنهانی، پشت سرش یک خطِ دور و دراز و عمیق ِ قرمز بکشد بین "من" و روزهایی که گذشته و آدم ها و اتفاق های اش، و سال ها بگذرد، بی حرف و کلمه و اتفاق بگذرد، سال هایِ درازی بگذرد و گرد فراموشی جای همه ی همه ی آنچه گذشته را پر کند . و روزهایِ بسیاری هم هست که "من" دل اش می خواهد بزند تویِ کاسه کوزه ی همه چیز و برای همیشه برود... پی نوشت ۳: + "محضِ تو یرما"! پی نوشت ۴: گفته بودم که من شرحِ مشتاقی نکردهام تا به حال و نه طرحی هم پیشنهاد، از همه آن ملامت ها که کشیدهایم، جفاها که دیدهایم، و قفاها نیز هم ، و نادیده انگاشته ایم هر چند به نارضایتی...حالا هی پی ِ درمانِ دردِ نو هم باشیم در نسخِ کهن...ورطه ی عشق ِ ما و قصه ی این دریایِ کران ناپدید کجا بود حضرت؟ همین گاه به گاهِ روزگار هم مضحکه ی دنیامان کرده انگار...شاید، باید، باز هم، کمی دیگر هم، دمی دیگر...؟! ها؟ پی نوشت ۵: این شب هایِ هی فرتوت و دلگیر، راه ام را طولانی می کنم تا خانه، تا لمس ِ صدایِ سازی که تن می سوزاند، ولی ِ عصر، سرکوچه ی تابانِ غربی، آدمی هست با ویالون اش، گاهی بالاتر، گاهی پائین تر، خیلی فرق نمی کند، فقط ولیِ عصر ِ رو به بالا باشد، غروبِ آفتاب دم ِ گوش ِ روز غزلِ خداحافظی خوانده باشد، آن وقت شنیدنی می شود صداهه، دیدنی می شود شبه، بوئیدنی می شود هواهه...و این که حالا می بینم چه بلد نیستم به نوشتن ِ آن کلمه ها از سر ِ لذت و خوشی و از همین ست که سکوت می کنم! حوالیِ این مسیر اگر افتاد گذرتان، چشم بسته بگذرید... پی نوشت ۶: "غم ز آن دارم که بی تو چو حلقه بر درم..." پی نوشت ۷: یرما...؟ می شود که بیایی و بَرِ ما باشی و ما نباشیم؟ نه...اصلن می شود؟ پی نوشت ۸: حالا چه می شود مرا که هی، به زمزمه تکرار کنان از کافه سپید و سیاه تا خودِ خانه را، همین جور یک ریز و بی امان، بغض کنان و سر به زیر روان، تویِ گوش ِ خودم : " تو را من چشم در راه ام...تو را، من! چشم در راه ام! "
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت
8:42 توسط مانا| |
