فکر می کنم، فکر می کنم چه همه وقت طول کشید از یاد بردنِ به اصرار و اجبار ِ آن همه زخم ها و دربه دری ها و پریشانیِ نحوستِ خرداد ماه، پشتِ چرک خندهایِ ابلهانه ی فراموشی به کرت گذر ِ ماه ها! فکر می کنم که شد، که توانستیم مدتی کوتاه، چشم ببندیم احمقانه و بگذریم بی خیال، با هی شانه بالا انداختن ِ "که چی؟"، "به من چه؟"،" ای بابا دلِ ما هیچ، حالِ آن ها خوش"... بعد یک هو می بینی اما روزها یک به یک نزدیک تر می شوند به وعده ی دوباره ای از جنس ِ جنگ برای آرمان ها و آرزوها، نزدیک می شوند به روزهایی که بهانه می آید دست ات برایِ سر باز کردنِ زخم ِ آن سرخورده گی هایِ عمیق ِ ناکار، برایِ دوباره گریه کردن هایِ آدمی شبیه به من تویِ ماشین، تویِ امشبِ بارانی، وقتی آقاهه ی راننده ی محترم صدایِ شجریان اش سر شده به همه ی حرفایِ درِ گوشی و پچ پچ ِ آن دختر و پسرک ِ رویِ صندلی ِ عقبِ ماشین، وقتی می رسد به آن جای اش که می گوید" من اما پیش ِ این اهریمنی ابزار بنیان کن، ندارم جز زبانِ دل...دلی لبریز از مهر ِ..."!!!! که وقتِ رسیدن به این جایِ آهنگ، راننده هه سرش را خسته از شاید ترافیک یا معاشقه ی بارانِ پشتِ شیشه ی روبه رو، یا مثلِ من درد ِ این آهنگ، محزون رویِ فرمان بگذارد و به نقطه ی نامعلومی خیره بماند! آخ از این زبانِ دل! این زبانِ دل...که نمی فهمندش این شبهِ آدم هایِ برادر کش! و تو هی ببینی ناخودآگاه، چه تیر می کشد دوباره ی جایِ بعضی زخم ها، و هی تاسفِ این که چه دست داد شب هایی را که آسوده باشد خواب ات، چه شد وقت هایِ در فکر ِ خودت، با خیالِ خودت، غرقِ روزگارِ خودت، بی هیچ دغدغه ای از خردادِ 88، که هی تشنج و دلهره ی آن دویدن ها، خون دادن ها، بغض کردن ها و تویِ کوچه پخش و پلا شدن ها، آن هم و غم ِ همه ی آدم هایِ دردمندِ بی جواب مانده ی مظلوم، با دست و پنجه نرم کردنِ یک ریز و بی امانِ مشت و لگد و باتوم و گاز اشک آور و تفنگ ها! با صدایِ بلندِ اختناق و وحشتِ سرکوب، با ناخوشیِ پیوسته ی این روزهایِ فریب خورده ی این همه سیاه، و هی زیاد شدنِ آدم هایِ با قد و قواره ی حضرتِ آدم و قیافه هایِ آشفته و بوهایِ آزارنده، درست تویِ خیابان هایِ بارانی ِ شهر ِ من، که بند می آورند لذتِ بی پایانِ آن بی قید و بند بودنِ بی شرط ِ تویِ باران مانده را...! که هی درد، بغض، بهت می گذارند جایِ همه ی لذت هات، جایِ همه ی سبک سریِ عصرهایِ باران خورده ی پائیزهات! و یادت می آید بعضی دردها هستند که فراموشی ندارند، درمان هم! فقط ممکن است رسوب بگیرند، که اصلن از فرطِ سنگینی ِ مدام ِ غیر ِ قابلِ هضم شان، هی فرو تر روند، فرو تر روند و رسوب تر کنند در دالان هایِ تاریک و دوردستِ وجودت، بعد شبیهِ امروزی باشد که تاسفِ آدم ِعزیزی، باز آن دردِ سنگینِ رسوب کرده را بیاورد رویِ سطحِ وجودت، شناور کند میانِ همه ی دلخوشی هایِ گذرایِ رقیق ات، که اصلن یک هو سیاه کند رنگِ شفافِ همه ی آن معلقه هایِ ناچیز ِ مانده از روزگارت را، انگار که بی رحم ِ بی رحم لیوانِ ته نشین شده ی بیدمشک ها را تکانده باشی تا باز تراکم ِ آن دانه هایِ زیاد و بی قیدِ بنفش ِ تیره را در شناوریِ شفافیتِ خفه شده ی لیوان به تماشا بنشینی. پی نوشت ۱: با این همه باران سر داده پشتِ آواز ِ دلتنگی هایِ بی "تو" چگونه بگذرم؟ آه... چگونه بگذریم؟ پی نوشت ۲: مضارع همان ماضی بی کس است. پی نوشت ۳: راستی، نگفتی ها!! پی نوشت ۴: به اصرار ِ مامان رفتیم لواسان، ویلا، من اما، برایِ فرار از آن شلوغی هایِ تویِ سالن، فرار از آن نگاه هایِ سنگین ِ پر سوال ِ دوستانِ خانواده گی ِ سالی یکی دوبار، که انگار انتظار دارن همه ی آن یک روز را مثل ِ بچه ی آدم جایِ جواب چارزانو بنشینی تویِ سوال هایِ بی وقفه ی مردمکِ چشمان شان، و تعریف کنی چه ها گذشت بر تو همه این مدت ها که ندیدید همدیگر را؟ نشستم واسه خودم تو تراس، نم نمک گوش می کنم به سلکشن آهنگ هام، بارونِ خر هم همین طور یک ریز داره واسه خودش ابراز ِ وجود می کنه! یک هو یه اس ام اس میاد، فکر می کنم باز هم درباره ی کرامات و افاضاتِ ۸/۸/۸۸ باشه!!! با بی حوصله گی چشمام و بعدترش اس ام اس رو باز می کنم: "من همیشه با نگات جون گرفتم، با خنده هات پر شور شدم، همیشه دوست ات داشتم زیادِ زیاد، حرفِ این دلِ بی صاحابو می خواستی بدونی بیا! بگیرش...! کجا بودی تو همه ی اون روزهایِ زجر کشیدن ام که نشسته بودم کنج ِ اتاق و هی کام می گرفتم از سیگارهامو حرف می زدم باهاشون؟ اصن یادت هست اولین بار کجا گرفتم دست ات رو؟ لبه ی اون پرتگاهِ لامصبِ لعنتی، همون اولین کوه رفتنمون، بعدش دیگه ترس مرس و تردید از سرم پرید به کل...!بعدِ تو دیگه هیشکی ننشست به این دلِ صاب مرده ی ما..." پی نوشت ۵: راست گفتی ژیلا! بعضی جاها، زندگی باید خالی بشه از علیرضاها، گاهی باید فرصت داد به دیگر آدم ها، به توانایی و قابلیتِ دوست ات داشتن ها، باید زنده کرد آن از یاد بردنِ همیشه ی تن ات را سپردن به مواج ِ نوازشگر ِ دستِ آدم هایی که دوست دارند دیوانه ی تو بودن را! گاهی باید سُرانید خود را زیر ِ معلق ِ تنفس ِ هوایِ آدم هایی که دارند هوایِ دوست داشتن ها، لذت ها، زنانه گی ها، اثیری های ات را...! پی نوشت ۶: می دانم یرما، این هایی را که گفتی خوب می دانم...اما خواسته بودم فرار کنم، فرار کنم از ردِ عمیق ِ آن زخم ها بر همه ی همه ی تن ِ بالا بلند و معصوم ِ آن عاشقی ها و دلداده گی ها، خواسته بودم فرار کنم از ردِ عمیق ِ آن خراش ها بر جای جایِ دیوار ِ قطور ِ فاصله ها و سقوط ها، از آن بی رحمانه زیبا بودنِ ردِ انگشت هایِ کشیده اش بر تن ام، خاطرم، روزهای ام، از تردیدِ به آن همه بزرگِ زنده گی ِ بعدِ او، بی او...! یادم نرفته هنوز ستونِ فقراتِ زمستان خوب جا نیفتاده بود که من در سر پروراندم هوایِ بهار را...! جر زنی کردم لابد، تقصیر از من است اگر حالا این اشک هایِ دم ِ موج، هراس شان نیست هیچ از قمار ِ هر روزه ی خشک و سوزانِ این زمین بر التهابِ زخم هایِ در آستانِ سر باز کردن ِ تن ام/گلوی ام! حالا که تمام ِ تکه هایِ جا مانده از تن اش بر تن ام، بر هم می زنند نظم ِ زمین و زمان را، حالا که جسارتِ نبودن اش به سکته می اندازد ریتم ِ آمالِ خوش ِ خوابِ جهان را...نه جانِ دل ام! زیاد مدتی ست که جرات، لایِ ردِ بودن ام کلافه مانده، و این کلمه هایِ احمقانه ی بزدل یک جور ِ عجیبی میل ِ مرگ دارند! پی نوشت ۷: دنیایِ من ِ بعدِ او اشباع شده از دو دسته ی آدم ها! پی نوشت ۸ : *زمین دور ِ تو می گرده زمان دستِ افتاده تماشا کن سکوتِ تو عجب عمقی به شب داده...!
تو، از کی دریا شدی؟؟
من از کی دریا زده؟
بعدترش اما...این من ام که پرت شدم به یه خاطره ی دور، بعدترش من ام که نشستم تویِ اون سرما با دونه هایِ ریز و درشتِ بارون کلمه و جمله و درد و خاطره و شعر و قصه ی مشترک می سازیم! بعدترش من ام که آه هامو مثل ِ دودِ غلیظِ سیگار ِ تو، ها می کنم تویِ هوا، بی قید و رها و هی لعنت می فرستم به دیوانه گی ها و عاشقیت هایِ بی حساب کتابِ این دوران ها!
آدم هایی که شبیه به علیرضای اند!
آدم هایی که شبیه به علیرضا نیستند!
نیستند...؟
نه! نیستند!
نیست...
نیست ام!!!
حال ام هم نیست، خوب نیست...!
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت
3:25 توسط مانا| |
